تبليغاتX
یک دانشجو و...... - نمیدانم چه میخواهم بگویم!

یک دانشجو و......

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

نمیدانم چه میخواهم بگویم!

نمی دانم چه میخواهم بگویم      زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس  که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه میخواهم بگویم      غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشتاسی آشنا رنگ          گهی می سوزدم گه مینوازد

پرشان سایه ای آشفته آهنگ        ز مغزم میتراودگیج و آهنگ

چو روح خوابگردی مات ومدهوش   که بی سامان به راه افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی است خونبار   که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود         نمی دانم چه میخواهم بگویم!

از ا.سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط فرزاد  |