تبليغاتX
یک دانشجو و......

یک دانشجو و......

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

نمیدانم چه میخواهم بگویم!

نمی دانم چه میخواهم بگویم      زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس  که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه میخواهم بگویم      غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشتاسی آشنا رنگ          گهی می سوزدم گه مینوازد

پرشان سایه ای آشفته آهنگ        ز مغزم میتراودگیج و آهنگ

چو روح خوابگردی مات ومدهوش   که بی سامان به راه افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی است خونبار   که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود         نمی دانم چه میخواهم بگویم!

از ا.سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

غمی در وجودم می گدازد!

خیلی سخته!

بازم می گم خیلی سخته!

خیلی سخته بشینی و ببینی بی هیچ دلیل و منطق تو را به باد تهمت بگیرند و تو چیزی نتوانی بگویی!حال اگر این سخنان از کسانی باشد که انتظار چنین سخنانی را از آنها نداشته باشی!

و از آن جالب تر آنکه علت غم آدمی چیز دیگری برداشت شود!(اینجایش دیگر خیلی دردآور میشود!)

بنشینی و به کارهایی که نکردی و حرفهایی که نزدی گوش دهی!

وقتی از شخصی اصلی ترین سرمایه اش را بخواهند به زور و تهمت بگیرند دیگر چه در بساط تهی فرد خواهد ماند!

تا شقایق زنده است زندگی باید کرد! 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط فرزاد  |